خوب بالاخره روز گفتن خاطره فرارسيد.
پس خوب حواستون جمع باشه:
خاطره از اين جا شروع ميشه كه من تابستان سال پيش به همراه خانواده به عربستان رفتيم و قرار بود
كه يك هفته در مدينه و يك هفته در مكه باشيم و چند روزي هم در شهر هاي ديگر اين كشور مثل
رياض و جده و....
و در اصل اين ماجرا برميگرده به حضور ما در مدينه.
در يكي از روزهاي بسياربسيار گرم در مدينه من داشتم به همراه خانواده از خريد از يكي از
فروشگاه هاي بزرگی بنام بن داوود بر ميگشتم و كم كم رسيدیم به
درب هتل . ساعت تغريبا به وقت مدينه11 شب بود وما وارد هتل شديم .
از بدشانسي من و خانواده ي گرام آسانسور خراب شده بود و جالب اين جا بود كه اين هتل 15
طبقه داشت و 2 اتاق ما در طبقه ي دهم قرار داشت در نتيجه پدرم به من گفت ما ميريم بالا تو
هم با داداشت بقيه ي خريدارو بيار منم كه گردنم از مو نازكتر بود( البته جلو بابام) گفتم چشم.![]()
مادر و پدرم زودتر از ما راه افتادند .
من و داداشم كه از من 5 سال بزرگتره راه افتاديم به سمت پله ها . طبقه ي اول ودوم و سوم
چيزي نبود.
اما ديگه از طيقه ي چهارم به بعد دو تاييمون شروع كرديم به نفس نفس زدن .
ديگه تغريبا رسيده بوديم
كه يك دفعه ................................................. ![]()
اگه مي خوايد ادامه ي خاطره رو بخونيد روي ادامه ي مطلب كليك كنيد.
ادامه مطلب

به نظرتون ماهمون شکاف برداشته یا باید

















